تبليغاتX
میهمانی ستاره ها

میهمانی ستاره ها

بگذار ابر سرنوشت هر چه می خواهد ببارد ما چترمان خداست

 

 سلام دوستای عزیزم خیلی دوس دارم به وبلاگ منم سری بزنید راجع به مطالبی که می نویسم  نظر بدید مخصوصا راجع به شعرا و متن هایی که از خودمه ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 14:6  توسط مریم  | 

اگر یک پله از نردبام شکست،با کمی زحمت پا را باید بالاتر گذاشت......

 

آن چنان خیال کنید که گویا تا ابد زنده اید و آن چنان عمل کنید که گویا امروز می میرید ......

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1390ساعت 15:25  توسط مریم  | 

بازم تبریک به خودم

تووووووولددددددم مباررررررک
+ نوشته شده در  شنبه 9 مهر1390ساعت 13:10  توسط مریم  | 

امام حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود ، اما افسوس که به جای

افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند وبزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 13:17  توسط مریم  | 

تبریک به خودم

خداوند لبخند زد و از لبخند خداوند دختر به وجود آمد

زیباترین لبخند خدا روزت مبارک (خودم وخیلی تحویل گرفتم نه .....)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 13:5  توسط مریم  | 

ساحل دلت رو بسپار به خدا خودش قشنگترین قایق رو برات میفرسته......
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1390ساعت 13:46  توسط مریم  | 

به افکار بزرگ فکر کن اما از شادی های کوچک لذت ببر ....
+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 12:18  توسط مریم  | 

قایقی خواهم ساخت

بادبانش از عشق، ناخدایش عاشق

برکه ای هست در آن شهر غریب که پر مرغابی رنگ حسرت دارد

برکه ام صاف و زلال ،سایبانش آفتاب ماهی سرخ در آن می رقصد

تا کجا باید رفت ...

مرز احساس کجاست...

می شود دنیا را برکه ای دید پر از ماهی سرخ ..!

می شود کلبه ای از احساس ساخت .....!

ناخدای قایقم خواهم شد

می روم کلبه ی احساسم را با مهر و وفا می سازم ..........(خودم-)

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390ساعت 12:11  توسط مریم  | 

خدایا اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور که زرنگی های حقیر و

 پستی های نکبت بار و پلید شبه آدم  های اندک رامتوجه شوم،

چه دوست تر میدارم بزرگواری گول خور باشم، تا همچون اینان، کوچکواری گول زن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 11:52  توسط مریم  | 

 هر یک از بندگانم به جای پناه بردن به دیگری با نیت خالص به من پناه بیاورد

 از او چاره جویی می کنم. حتی اگر کل اسمانها و زمین و هر چه

در انهاست علیه او توطئه کنند!(عاشق این آیه ام) (سوره ی مبارکه ی بقره ایه 21۶)

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 23:49  توسط مریم  | 

هرگز تسلیم نشو ، هر روز معجزه ی جدیدی اتفاق می افتد

 

هرگز امید را از کسی سلب نکن شاید این تنها چیزی باشد که او دارد

+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1390ساعت 11:46  توسط مریم  | 

ازم پرسید دوستم داری؟

گفتم آره ، گفت چقدر؟

گفتم از اینجا تا خدا .....!

اشک تو چشماش جمع شد و گفت مگه نگفتی که خدا از همه چیز به ما نزدیکتره!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 21:11  توسط مریم  | 

سختگیر اما رقیق القلب باش.......
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 13:49  توسط مریم  | 

به جای استفاده از عبارت ((اگر....... شده بود))عبارت ((دفعه دیگر........))را به کار ببر
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 13:47  توسط مریم  | 

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم وبه کفشهایم فکر کنم(دکتر علی شریعتی)
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 23:33  توسط مریم  | 

دعای خانم ها

دعای خانم ها:خدایا به من عشق بده تا همسرم را دوست بدارم.

صبر بده تا تحملش کنم،ام قدرت نده که می زنم لهش میکنم

+ نوشته شده در  جمعه 18 شهریور1390ساعت 17:41  توسط مریم  | 

گاهی گمان نمیکنی و میشود ، گاهی نمیشود که نمیشود،

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود،

گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست ،گاهی تمام شهر گدای تو میشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 22:51  توسط مریم  | 

خدایا هرگز نگویمت که دستم بگیر ،عمریست گرفته ای رهایم مکن
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 22:46  توسط مریم  | 

خانه ی دلت را ازشیشه بسازولی به سنگها بگو دلم از فولاد است(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 14:20  توسط مریم  | 

فرشته

این متن و تقدیم می کنم به مهسای عزیز......

فرشته کوچولو تا چشماشو باز کرد زار و زار شروع کرد به گریه کردن

فرشته کوچولوی زیبا چرا گریه می کنی؟

فرشته نه ماهه داره روزا رو می شمره برای دیدن یه دنیای جدید یه دنیای بزرگ وزیبا

فرشته با خودش گفت :ولی این دنیا که قشنگ نیست !

فرشته دست تو دست مادرش راه رفتن و یاد می گیره

مامانش داره آروم در گوشش می گه : فرشته ی من می دونی دنیا یه جاده است پر پیچ و خم پر دست انداز و چاه پر راه بیراهه باید خیلی مواظب باشی.... ولی تا وقتی که دستات توی دستای منه نمیذارم تو  چاله چوله ها بیافتی بغلت می کنم تا دست اندازا رو رد کنی و زمین نخوری

فرشته دست تو دستای مادرش بزگ میشه

اما فرشته ی زیبای قصه ی ما دیگه بزرگ شده!!!!!!

دیگه تنهایی می تونه تو این جاده راهش و پیدا کنه !!!

تنها قدم ور می داره میره ومیره.... گودالارو دور میزنه

دست اندازا رو رد می کنه حواسش هست آخه مادرش گفته باید مواظب باشه

اگرم یه کوچولو زمین می خوره دستش وبه زانوش می گیره و بلند میشه

فرشته میره میره... رویاهای بزرگی تو سرش داره 

چرا که نه ؟ فرشته ما می تونه به آرزوهاش برسه

کنار جاده یه کلبه ی روشن وزیبا رو می بینه داره از کنارش رد میشه یکی صداش می کنه

می ره سمتش ؟! وقتی که می بینتش با خودش میگه آره اونم یه فرشته اس با بالهای سفید مثل خودم

فرشته دیگه تنها نیست !!!!!  هر روز خوشحال میره کنار کلبه برای دیدن اون فرشته ی مهربون

یه روز فرشته مهربون فرشته ی قصه مارو به کلبه اش دعوت میکنه !!!!

فرشته جون کجا میری ؟؟؟؟

فرشته رفت همینکه پاش و گذاشت تو کلبه دیگه اثری از فرشته مهربون با بالهای سفید نبود

فشته مهربون یه گرگ بود مثل گرگ قصه ی شنگول و منگول که با آرد دستاش و سفید کرده بود تا شنگول و منگول ساده رو گول بزنه

منم منم مادرتون غذا آوردم براتون        مادرشون که رفته دستام و ببین سفید مثل برفه

فرشته ی قصه ی ما غصه اش گرفته بازم داره زار وزار گریه می کنه 

فرشته ی زیبا چته ؟

گرگ قصمون بالهای فرشتمون و شکسته دیگه فرشته نمی تونه پرواز کنه

گرگه ام که راهش و گرفت و رفت ما که ندیدیمش اگه دیدیتش بگید که با فرشته چیکار کرده

فرشته جون مگه قصه ی شنگول منگول و تو کتابات نخوندی چرا بازم گول خوردی اون یه گرگ بود تو هم کاسه ی شیطون شدی  

فرشته گفت من که دیگه بالهام شکسته بدون با ل چیکار کنم ؟!

فرشته جون غصه نخور تو می تونی تو می تونی دوباره پرواز کنی بلند شو

خدا بازم بهت بال می ده دو تا بال بزرگتر و زیباتر باهاشو ن پرواز کن ولی در هر کلبه ای که باز بود نشین

دنیا پر از فرشته های راستکیه با بالهای سفید فقط باید خوب نگاه کنی

فرشته زیبا بلند شو پرواز کن و اوج بگیر

دنیا مال فرشته هاست...........( متن از خودم - برای دوست عزیزم مهسا)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 20:19  توسط مریم  | 

و پیامی در راه

روزی خواهم آمد،وپیامی خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم ریخت

وصدا خواهم در داد ای سبدهاتان پر خواب!سیب آوردم،سیب سرخ خورشید.

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را ،گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفتم چه تماشا دارد باغ!

دوره گردی خواهم شد، کوچه ها خواهم گشت، جار خواهم زد آی شبنم ،شبنم،شبنم

رهگذاری خواهد گفت راستی را،شب تاریکی است،کهکشانی خواهم دادش.

هر چه دشنام،از لب ها خواهم برچید

هر چه دیوار،از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت کاروانی آمد بارش لبخند!

ابررا،پاره خواهم کرد

من گره خواهم زد،چشمان را با خورشید،دل ها را با عشق،سایه ها را با آب،شاخه ها را باد...

بادبادک ها،به هوا خواهم برد

گلدان ها آب خواهم داد

خواهم آمد سر هر دیواری،میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای ،شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت.... 

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 13:20  توسط مریم  | 

به دیگران فرصت دوباره بده ،نه سه باره....

+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 12:8  توسط مریم  | 

به دنبال فرصت باش نه امنیت ،جای قایق در بندر گاه امن است اما به مرور زمان گفه اش خواهد پوسید
+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1390ساعت 11:32  توسط مریم  | 

وبساچیزی را خوش نمی دارید و آن برای شما خوب است وبسا چیزی را دوست می دارید و آن برای شما بداست وخدا می داند و شما نمی دانید (سوره بقره آیه ۲۱۶)

 

گاهی خدا درها را می بندد و پنجره را قفل میکند چه زیباست فکر کنیم شاید بیرون طوفان می آید.....

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1390ساعت 11:28  توسط مریم  | 

در حقیقت خدا حال قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه آن خود حال خویش را تغییر دهد (سوره رعد آیه۱۱)

 

درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان نمی رسد

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1390ساعت 11:11  توسط مریم  | 

گمشده ی پیدا....

 

 

دستمو به آرومی از دستای مادرم دزدیدم دوان دوان به طرف رودخونه رفتم………

یه دفعه نفهمیدم پام گیر کرد به یه چوب یا سنگ افتادم وای چقدر زیبا بود یه سنگی شبیه به ستاره هفت رنگ مثل رنگین کمون واقعا قشنگ بود چن ساعتی باهاش سرگرم بودم رفتم کنار رودخونه که بشورمش چشمم افتاد به یه ماهی وای مثل عروس دریایی توی آب می رقصید تو چشمام نگاه می کرد بهش سلام دادم اونم باهام حرف می زد اما زیر آب که من صداشو نمی شنیدم سنگ وپرت کردم و ماهی رو گرفتم توی دستام تا باهاش حرف بزنم مامانم داد زد اون بدون آب می میره بندازش توی آب گفتم نه اون خیلی زیباست من اون و می خوام مامانم یه کاسه آورد آب کرد ماهی رو انداختم توش وبا خودم بردم خونه داشتم باهاش بازی میکردم از پنجره بیرو ن و نگاه کردم وای اون چقدر قشنگ بود یه قاصدک مثل دونه های برف دونه های برف خیلی دوست داشتم ولی اونا خیلی زود می مردن اومدم بگیرمش تنگ ماهی از دستم افتاد و شکست قاصدک وگرفتم و گذاشتم تو یه ظرف شیشه ای دوسش داشتم چون خیلی زیبا بود…………………………

چند سال گذشته الان به گذشته فکر می کنم بعد از قاصدک یه گردنبند مروارید بعد …………………..

همینجوری می گذشت هر روز آرزوهام بزرگتر می شد دنبال زیباترین چیزی که توی دنیا هست بودم ولی دیگه هیچی به نظرم قشنگ نبود خسته و کلافه بودم همه چی برام بی مفهوم شده بودچون دیگه چیزی به نظرم زیبا نبود کارهای دنیا خستم کرده بود تو اتاقم با بی حوصلگی قدم میزدم چشمم  به ظرف قاصدکم افتاد  میدونی چند ساله زندونیش کردم بردم بیرون که آزادش کنم یه صدایی بهم گفت به آسمون نگاه کن سرم بالا کردم به آسمون نگاه کنم وای تموم کهکشون روبروی من بود نزدیک به من انگار همه ی ستاره ها صف کشیده بودن که با من حرف بزنن یکی از ستاره ها بهم نزدیک شد گفت تو چی هستی؟ بهت زده بودم دوباره پرسید می گم تو چی هستی ؟گفتم خوب یه انسان  گفت پس انسان تویی تو زیباترین چیزی هستی که توی دنیا دیدم من وبا خودش برد بالا توی کهکشون از خوشحالی داد می زدم داد وای تا حالا جایی به این زیبایی ندیدم ستاره گفت شوخی می کنی ولی تو از همه اینا زیباتری گفتم  ولی انگار تو داری  با من شوخی می کنی ………..

ستاره گفت می دونی تو کی هستی ؟تو چی داری؟ گفتم نه  گفت تو روحی توی این جسمت داری که خالق همه این زیباییها ازوجود خودش به تو دمیده گفتم منظورت از خالق این زیباییها کیه؟! …………..

ستاره گفت مگه تو خدارو نمی شناسی! باخودم تکرار می کردم خدا خدا چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم …...

یه دفعه از خواب پردیدم وای من تو خواب با ستاره حرف می زدم پاشدم رفتم بیرون به آسمون نگاه کردم به اطرافم نگاه کردم خدای من چرا مثل بچگی هام شده بودم بازم همه چی برام قشنگ بود آسمون ستاره ها زمین آدما همه چقدر زیبا کنار هم چیده شده بودن چه هوای لطیفی همه چی رو دوس داشتم دیگه خسته و کلافه نبودم خودم و دوست داشتم وای وای…..

وای من خدا گم کرده بودم ………………..(متن از خودم )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 20:10  توسط مریم  | 

زمان حال شبیه برفی است که در دست داری

اگر از آن استفاده نکنی آب خواهد شد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 18:29  توسط مریم  | 

مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 18:14  توسط مریم  | 

آموخته ام که زندگی سخت است

اما من از او سخت ترم .......

آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد ....

آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا می دهدنه زمان....

آموخته ام که فرصت هیچ گاه از دست نمی رود بلکه شخص دیگری فرصت از

دست رفته ما را تصاحب می کند ......

آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد....

هیچ چیزترسناک نیست تنها باید همه چیز را شناخت......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 18:9  توسط مریم  | 

جاده زندگی نباید مستقیم وصاف باشد خوابمان می گیرد دست اندازها نعمت اند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 12:24  توسط مریم  |